آن کس که بداند و بداند که بداند                 اسب طرب از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند                 بیدارش نمایید که تا خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند                 لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آن کس که نداند و نداند که ندارد                 در جهل مرکب ابدالدهر بماند

(ابن خلدون)

به تازگی جهل جدیدی کشف کرده ام که خود گرفتار آنم و به مراتب از جهل مرکب وخیم‌تر است: آن کس که بداند که "نداند و نداند که نداند"!  به عبارت دیگر کسی که تنها یک چیز می‌داند و آن این است که نمی‌داند و نمی‌داند که نمی‌داند. به بیانی دیگر کسی که می‌داند به جهل مرکب دچار است و او را راهی به رهایی از آن نیست. این بیماری در صورتی ظاهر می‌شود که فرد مبتلا به جهل مرکب در تلاشی مذبوحانه بخواهد خود را از آن خلاص کند. چنین مفلوکی در رنج ابدی خواهد زیست در حالی‌که قبل از آن در عیشی جاودان و رضایت خاطری بی حد و حصر غوطه ور بود چه "آن کس که نداند و نداند که نداند" دقیقاْ می‌داند که می‌داند! (لااقل احساسش این است و مهم خود اوست) بنابراین عجیب نیست که نتیجه‌ی بیت آخر با بیت اول تا این حد متفاوت است؟ (اصلن متفاوت هست؟)
شاید خواننده ی نا آگاه فکر کند این ها مشتی جفنگیات بی سر و ته است و نگارنده از صحت قوای دماغی برخوردار نیست. برای روشن شدن بحث (و در هم کوفتن دهان هوچیگران) مثالی می زنم: لحظه ای به چهره ی زیبای احمدی نژاد این معجزه‌ی هزاره‌ی سوم بنگرید. به نظر شما او در کدام یک از این دسته بندی ها جای می‌گیرد؟ (اشکالات جزیی را به کناری نهاده و او را قابل دسته بندی فرض کنید) آرامش تحسین برانگیز او و اعتماد به نفس بی‌بدیلش نشان از چه دارد؟ به نظر شما او اکنون مشغول جهاندن اسب طرب خود از گنبد گردون نیست؟ 
حال فرض کنیم سر ایشان ناگهان به جایی اصابت نموده و فی‌الفور دریابد که عمری را در جهلی مرکب‌گونه زیسته است. چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ دیگر همان اعتماد به نفس و آرامش را هم در ایشان نخواهیم دید... 
جهل مرکب مرخم کار خود را کرده است!