سحری

جمعه‌ها هم دست بردار نيستند مادرقحبه‌ها. معلوم نيست اين ساخت‌‌وسازهای لعنتی كی تمام مي‌شود. خاك توی گلويم خانه كرده. پنجره‌ی اتاق را برانداز مي‌كنم؛ تمام شيشه‌‌ی مشجرش را خاك گرفته. پشت پنجره همه چیز سپياست. رنگِ مرده. برزخ. با سياه‌وسفيد دوزخی يك دنيا فاصله. صورتم پشت پنجره چسبيده به هوا. رو به احتضار، مثل چای دم نكشيده كه چسبيده به ديواره‌ی استكان سرد. مثل آن شب قدری كه توی حرم سحر كرديم در سرمايی كه به قول پدر از كون خر دود در می‌آورد. پشت پنجره‌ی فولاد  همه ‌چيز غرقِ هوای روحانی بود جز تنِ من، که به هوا چسبيده بود. سرما روی پوست -لابد با يكی از همان چوب‌پرهای خدام- ايستاده بود و نمی‌گذاشت عزای سياه وارد شود. فقط فكرهای رنگارنگ. نمی‌دانستم امام چرا آن تو خوابيده و ما چرا اين بيرون بيداريم. تباكی كارگر نبود و فقط اوضاع را بدتر كرد.كار به خنده‌های هيستريك و قهقهه‌های مستانه كشيد و سرافكنده به خانه برگشتيم.
نمی‌دانم حرم‌ چند صحن، چند رواق، چند ايوان و چند شبستان دارد. حتمن او هم نمی‌داند پنجره‌ی اتاقم چند رديف ميله‌ی افقي دارد. پنجره‌ی اتاق من پنج رديف ميله‌ی افقی دارد که روی هر كدام‌شان خروارها خاك خوابيده. بي‌كه بيدارشان كنم می‌ايستم روبه‌رویش. نفس غبارآلود رسواكننده است. خاصه در این ماه. مثل دستِ به لمس آغشته بيدار كننده است. خيره می‌مانم. 
از سرگرمی‌هايم يكی همين برانداز كردن پنجره‌هاست. يكی از سرگرمی‌ها كه سحرگاه ماه مبارك می‌شود تنها سرگرمی. تنها راهي كه بتوان سرما را لايه لايه از پوست جدا كرد و انداخت توي سطل زباله‌ی گوشه‌ی اتاق. تنها راه، در صورتی‌كه صورتی در کار نباشد. و پنجره‌ات به پنجره‌هاي ديگر باز شود؛ آن‌ها‌ كه روشن می‌شوند، آن‌ها كه خاموش می‌شوند و آن‌ها كه خاموش می‌مانند. به تازگي يك توالي از روشن و خاموش شدن‌شان يافته‌ام كه بسيار خرسندکننده‌ است. پنجره‌ی پشتي مسجد اما به هيچ قاعده‌ای در نمی‌آيد. به‌ندرت و ناگاه خاموش می‌شود. هم‌زاد پنجره‌ی خودم است يك جورهايی و به اين خاطر می‌بخشم‌اش.

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

روزها هیچ‌ام.
شب‌ها هیچ نیستم.

زنی که آبستن حوادث تازه بود

بوسیدم.

گزاره فرسایش - فرسایش گزاره

من هیچوقت خودمو... هیچ‌وقت خودمو.. هیچ وقت خودمو.‏

افسردگی شدید

                                               ....
یک چند به خیره عمر بگذشت                     مِن بعد بر آن سرم که چندی
                                   بنشینم و صبر پیش گیرم
                                   دنباله ی کار خویش گیرم
آوخ که چو روزگار برگشت                            از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتنِ ما ضرورتی بود                             
و آن شوخ به اختیار برگشت...
بی‌چارگی است چاره‌ی عشق                    
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
                         
         بنشینم و صبر پیش گیرم
                                  
دنباله ی کار خویش گیرم

مصاحبه‌های شاید احتمالی*

نگه کرد رنجیده در من فقیه                 نگه کردن عاقل اندر سفیه۱(سعدی)

                                                                   ***

مساله ۱۴- واجب است بر مکلف که در مساله ی لزوم "تقلید از اعلم" یا "عدم لزوم" آن از یک مجتهد اعلم تقلید نماید.

مساله ۳۸۵- اگر مخرج غائط را در آب خزینه تطهیر کند و پیش از غسل شک کند که چون در خزینه تطهیر کرده حمامی به غسل کردن او راضی است یا نه، غسل او باطل است مگر اینکه پیش از غسل حمامی را راضی کند.

مساله ۲۶۹۱- خوردن ملخی که بال در نیاورده و نمی تواند پرواز کند حرام است۲.

مساله ۳۵۲- اگر نعوذ بالله حیوانی را وطی کند یعنی با او نزدیکی نماید و منی از او بیرون آید غسلِ تنها کافی است و اگر منی بیرون نیاید چنانچه پیش از وطی وضو داشته باز هم غسل تنها کافی است و اگر وضو نداشته باشد احتیاط واجب آن است که غسل کند و وضو هم بگیرد.

برگرفته از رساله ی توضیح المسائل آیت الله العظمی فاضل لنکرانی

پی نوشت‌ها:

1- سفیه یعنی کسی که مال خود را در کارهای بیهوده مصرف می کند. (ر.ک رساله ی عملیه باب معاملات)
۲- (برای عده‌ی قلیل و معلوم‌الحالی که برآنند که تکلیف ملخِ بالغ در اینجا معلوم نشده است و از این طریق می‌خواهند لکه‌ای هرچند کوچک و حقیر بر خورشید تابانِ حکمت بالغه‌ی حضرت آیت الله عیان کنند و... زهی خیال باطل!) مساله ۲۶۹۰- اگر ملخ را با دست یا به وسیله‌ی دیگری زنده بگیرند، بعد از جان دادن خوردن آن حلال است و لازم نیست کسی که آن را می گیرد مسلمان باشد و در موقع گرفتن نام خدا را ببرد، ولی اگر ملخ مرده ای در دست کافر باشد و معلوم نباشد که آن را زنده گرفته یا نه، اگر چه بگوید زنده گرفته ام حلال نیست مگر آنکه یقین یا اطمینان حاصل شود یا دو شاهد عادل شهادت دهند که راست می‌گوید.

* ترکیب "شاید‌ احتمالی" از آن عبارات غامض و پیچیده است که شرح آن در کتب فقهی به تفصیل آمده است (علاقه مندان می توانند با در دست داشتن اصل شناسنامه و رسید پستی به کتاب المنقذ فی ضلالٍ مبین من الاولین الی الاخرین مراجعه نمایند) لکن به طور خیلی ساده و اجمالی "آنچه هرگز رخ ندهد" را گویند.

ابزورد

                                                   در جستجوی دی‌دی و گوگو

                                                                         تراژدی - لودگی در دو پرده


اشخاص نمایش:

        خرتپه
        گه‌لوله (گودو)

 

تذکر: تمامِ اینجا و اونجاهای موجود در متن، بدون اشاره به جای به خصوصی است مگر آنکه به آن اشاره شده باشد!

                                                          پرده اول
                                    

[صحنه کاملاً خالی است و هیچ چیز در آن دیده نمی شود. در وسط صحنه رودخانه‌ی پرآبی قرار دارد که در آن خرتپه و گه‌لوله مشغول شنا کردن هستند.]
- بیدار شو گودو! رسیدیم.
- [خوشحال و سرخوش] چه مرگته پدرسگ؟! داشتم خواب می دیدم خیر سرم.
- بالاخره رسیدیم! به اونجا رسیدیم. حالا دیگه می‌تونی نجاتشون بدی!
- ولی مگه پسره نگفت اونارو کنار یه رودخونه دیده؟ تو رودخونه‌ای می‌بینی؟
- مطمئنی پسره همچین چیزی گفت؟
- آره، مسلماً گفت. [با تردید] گمونم گفت. [با تردید بیشتر] فکر نمی‌کنم همچین مزخرفی گفته باشه! [به فکر فرو می‌رود] الان کجاییم؟

- [چیزی از انبانِ خود بیرون کشیده و در انبانِ خود قرار می‌دهد] در حالِ حاضر اینجاییم.
- پس هنوز مونده به اونجا برسیم. [از فکر بیرون می‌آید و به خیال فرو می‌رود] می دونی چه خوابی دیدم؟
- از کجا بدونم روانی؟!

- خواب دیدم ولادیمیر و استراگون می‌خواستن خودشونو از یک درخت دار بزنن. قرار بود اول اونیکه سنگین‌تره آویزون شه تا اگه شاخه شکست یکیشون نمیره و اون یکی دیگه تنها بمونه [سکوت] [غمگین] نمی تونستن دوری از همو تحمل کنن.
- خب

- سرِ اینکه کدوم یکی سنگینتره دعواشون شد و به سر و کله ی هم پریدن. هردوشون ادعا داشتن که اون یکی دیگه سنگین‌تره [مکث] آخرشم خودشونو دار نزدن.
- شاید واقعن هم وزن بودن، آره؟ 
- نخیر، طناب پیدا نکردن!
- [سرزنده و قبراق] خسته شدم دیگه. وایسیم.
- نمی تونیم.
- چرا نمی تونیم؟
- در جستجوی دی‌دی و گوگو ایم.
- مدتیه که احساس می کنم یه جای کار ایراد داره.
- کجای کار؟
- اونجای کار [و به اونجای کار اشاره می‌کند.]
- بیا نریم.
- باشه، نریم [به رفتنِ خود ادامه می‌دهند.]


                                                           پرده دوم
                                                روز بعد، همانجا، همان وقت

- گودو بیدار شو! رسیدیم. [مکث] می‌گم بلند شو تنه‌لش بالاخره رسیدیم به اونجا!

- [خوشحال و سرخوش] داشتم خواب می دیدم بی ناموس! مطمئنی رسیدیم؟
- مسلماً [با اعتماد به نفس کمتر] گمونم رسیده باشیم [با اعتماد به نفس باز هم کمتر] گه خورد هر کی گفت رسیدیم!
- الان کجاییم؟
- [چیزی از انبانِ خود بیرون کشیده و در دهان خود قرار می‌دهد] اینجا.
- پس هنوز به اونجا نرسیدیم.
- این چه نتیجه گیری ابلهانه‌ایه؟ میشه در آنِ واحد هم اینجا باشیم و هم اونجا، اینو کوانتوم میگه.
- کوانتوم راجع به رودخونه‌ چیزی نگفته؟ اصلن تو حرف پسره رو قبول می کنی یا حرف کوانتومو؟
- معلومه حرف پسره رو [مکث] منوط بر اینکه با کوانتوم مطابق باشه.
- [به فکر فرو می‌رود. از فکر بیرون می‌آید] می‌دونی چه خوابی دیدم؟

- معلومه که می دونم عوضی!  ولادیمیر و استراگون می خواستن خودشونو از یه درخت دار بزنن...
- [حرف خرتپه را قطع می‌کند] ایندفه طنابم گیر آورده بودن. [سکوت] ولی بازم خودشونو دار نزدن.
- چون دعواشون شد؟
- نخیر! چون توی پتیاره منو از خواب پروندی!
- گاهی وقتا فکر می‌کنم شاید اگه از هم جدا می شدیم بهتر بود.

- همیشه همینو میگی. همیشه هم مثل گه خودتو می چسبونی به من! اونا در انتظار منن نه تو.
- ولی منم که می‌تونم بفهمم الان کجاییم! توی حرومزاده فقط بلدی خواب ببینی. اگه من نبودم یه بار وقت خواب از اونجا رد شده بودی و دیگه نمی تونستی نجاتشون بدی.
- می‌دونی چیه؟ تو بعضی چیزارو خوب می فهمی ولی یه چیزو هیچ وقت نتونستی بفهمی.
- چه چیزی رو؟
- متاسفانه اون چیزو خودمم نتونستم بفهمم وگرنه بهت می گفتم!
- [قبراق و سرزنده] خسته شدم. استراحت کنیم.
- نمی تونیم.
- چرا نمی تونیم؟
- در جستجوی دی‌دی و گوگو ایم.
- دیگه به اینجام رسیده [به اینجای خود اشاره می‌کند.]
- بیا نریم.
- باشه، نریم [به رفتنِ خود ادامه می‌دهند.]

راستی خودمم آق بابام!

پدر کجاست؟ من اینجام!             مادر کجاست؟ من اینجام!
عروسکای نازیم قصه رو ما می‌سازیم     عروسکای نازیم قصه رو ما می‌سازیم

تو این دوره‌زمونه که دلقک‌بازیهای گاه و بی‌گاهِ آقاجون سلیمون و اون نوه‌ی مسخره‌ش رو اعصابمون سوئیپ میره و بهترین کارتونش چیزی جز تابالوگا نیست و تو این روزای بلاتکلیفی و سردرگمی، دلم لک زده برای هادی-هدا، چاق‌و‌لاغر، علی‌کوچولو و... بنل، رامکال، ناخدا اسماچ (و جزیره ی ناشناخته ش)، بل و سباستین (اسمش همین بود؟)، هاچ، پینوکیو، چوبین، شیپورچی، چاردست، دالتون‌ها، بچه‌های مدرسه‌ی والت (با اون آهنگ غم‌انگیزِ معرکه‌ش)، دختر زشت و دوست‌داشتنیِ دکتر ارنست، هاکلبری‌فین، پرین و حنا (و چرخی که می‌چرخید و موسیقی فراموش‌نشدنی که همراهش می‌شد و احساسات کودکانه‌ای که به  عرش می‌رسید) و... دلم برای همشون پر می‌کشه!

شاملو به روایت آس پیک (با مقدمه‌ی مرحوم میم. امید)*

"باید مطلقاْ کسخل بود!"
(عباس کیارستمی)

مقدمه:
کجا چگونه دگر مثل شاملو داریم!
(میم. امید)

 

دردور         

                                   دست

م
   ر
      د
         ی

                                                                         را  بهدار

                                                                                      آویخ

             ت ن د

                         .

 

 

 

سل
     ل
       ا
         خ
              ی                     

                                       م                   

                                                 ی                گریخت.

* این نوشته ادای دینی به کتاب حافظ به روایت کیارستمی است.

اقتربت الساعه* (به گاو هم رحم نمی کنند!)

جمعه شب فیلم گاو در قالب برنامه ی صد فیلم پخش شد و منتقدنمایی بهشتی‌نام در ابتدای برنامه سعی کرد راجع به فیلم نکاتی را به زعم خویش بیان کند. او اما پای از گلیم خویش بیشتر کشیده و هر چه دل تنگش خواست گفت. از کندوی زنبورعسل تا ماشینیسم و از الیناسیون تا تراکتور (و تاثیر آن در زندگی کشاورزان) و کشت نیشکر در خوزستان و از غرب زدگی و بحران هویت تا اقتباس ادبی (و اینکه چه قدر خوب است!) و از کرگدن تا کافکا و دگردیسی حشرات و ... پرت و پلاهایی گفت که پیش از آن فقط در پیام‌های بازرگانی نمونه‌هایی از آن را دیده بودیم.
دوستان کاشف به عمل آوردند که جناب بهشتی پیش از حضور در برنامه ی مزبور مشغول مطالعه ی کتاب بالینی‌شان غرب‌زدگی نوشته‌ی جلال آل‌ احمد بوده‌اند و تاکنون فرصت تماشای فیلم به ایشان دست نداده است!  
متن زیر بخشی از مصاحبه ی دوستان ما با ایشان است:

س: "و اما چرا گاو؟"
پ: من هم موافقم که مثلاْ اگر از کرگدن یا سوسک استفاده می شد تاثیرگذارتر بود. ما در نمایشنامه‌ی اوژن یونسکو و مسخ کافکا همین را می‌بینیم (هرچند کرگدن اجتماعی‌تر و سوسک درون‌گراتر است) مُنتهای مراتب چیزی که توی این مملکت زیاد پیدا می‌شود گاو است، حال آن‌که کرگدن موجودی غربی است و این متباین با روح فیلم است که مخالف غرب‌زدگی می‌باشد. از طرفی تصدیق می فرمایید که همذات‌پنداری با گاو به مراتب ساده‌تر از کرگدن ویا سوسک است جدا از این‌که گاو از بُعد اساطیری نیز حائز اهمیت بسزایی‌ست که نباید از آن غافل شد.
س: در مورد ماشینیسم و ارتباط آن با فیلم توضیح دهید.
پ: سوال بسیار خوبی‌ است. درخشان‌ترین صحنه ی فیلم آنجاست که گاو را به داخل چاه می اندازند. اگر دیده باشید (که البته من خود ندیده ام ولی شنیده ام که) دوربین روی پک و پوز گاو به گونه ای زوم می کند که قربانی شدن هویت و اصالت را به زیباترین وجه به تصویر می کشد.
س: متوجه منظورتان نشدیم؟
پ: اگر همه چیز را صریح و واضح نشان دهند که لطفی ندارد. اصلاْ تمام هنر آقای مهرجویی در این است که این مفاهیم را در لفافه بیان می‌کند. در این فیلم تراکتور نماد ماشینسیم و سیطره‌ی آن بر زندگی انسان است.
س: کدام تراکتور؟
پ: خب وقتی گاو را از کشاورزان بگیرند تکلیف معلوم است. حذف گاو همانا و ورود تراکتور و الیناسیون همانا! نیشکر را ملاحظه کنید که چگونه فقط در استان خوزستان کشت می شود و یا کندوهای زنبور که فقط در خوزستان کشت نمی شود! بله تماشاگر باید در فیلم شرکت فعال داشته باشد.
س: بگذریم! یکی از نقاط قوت فیلم بازی بازیگران است. بازی کدام یک بیشتر به دل شما نشست؟
پ: به نکته خوبی اشاره کردید. به غیر از خود گاو که در فیلم نقش محوری دارد، زن مش حسن خیلی خوب بود. من یک نکته در ارتباط با الیناسیون...
س: الیناسیون و سایر چیزها را فراموش کنید. به نظر شما چرا فیلمی که در زمان خود حتی توسط رهبری هم مورد تآیید قرار گرفته و به عنوان یک فیلم الگو مطرح شده است هنگام پخش از سیمای جمهوری اسلامی همچنان سانسور می شود؟
پ: متاسفانه ایشان حین تماشای فیلم دچار از خود بیگانگی شده و قادر به تشخیص سره از ناسره نبودند و حتی من خاطرم هست که نگران سرنوشت بلوری‌ها بودند. بنابراین نظر ایشان اگرچه محترم است اما مورد استناد نبوده و (پیش خودمان بماند) اصلاْ شاید به همین خاطر است که همواره از گاو در کنار قیصر نام برده می شود. در ضمن اقتباس از ادبیات خوب است.
سپاسگزاریم از این که وقت گرانبهایتان را در اختیار ما قرار دادید.

* عنوان موءخره ی کتاب غربزدگی

یک اتفاق ساده

فردا قراره یکی از عزیزترین دوستای دوران بچگیمو بعد از مدت ها ببینم. سیزده چارده سال برای کسی که بیست و سه چار سالش بیشتر نیست مدت کمی نیست. دوست دارم وقتی می بینمش محکم بگیرمش تو بغلم (هر چند مطمئنم این کارو نخواهم کرد!).

جهل مرکب مرخم

آن کس که بداند و بداند که بداند                 اسب طرب از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند                 بیدارش نمایید که تا خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند                 لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آن کس که نداند و نداند که ندارد                 در جهل مرکب ابدالدهر بماند

(ابن خلدون)

به تازگی جهل جدیدی کشف کرده ام که خود گرفتار آنم و به مراتب از جهل مرکب وخیم‌تر است: آن کس که بداند که "نداند و نداند که نداند"!  به عبارت دیگر کسی که تنها یک چیز می‌داند و آن این است که نمی‌داند و نمی‌داند که نمی‌داند. به بیانی دیگر کسی که می‌داند به جهل مرکب دچار است و او را راهی به رهایی از آن نیست. این بیماری در صورتی ظاهر می‌شود که فرد مبتلا به جهل مرکب در تلاشی مذبوحانه بخواهد خود را از آن خلاص کند. چنین مفلوکی در رنج ابدی خواهد زیست در حالی‌که قبل از آن در عیشی جاودان و رضایت خاطری بی حد و حصر غوطه ور بود چه "آن کس که نداند و نداند که نداند" دقیقاْ می‌داند که می‌داند! (لااقل احساسش این است و مهم خود اوست) بنابراین عجیب نیست که نتیجه‌ی بیت آخر با بیت اول تا این حد متفاوت است؟ (اصلن متفاوت هست؟)
شاید خواننده ی نا آگاه فکر کند این ها مشتی جفنگیات بی سر و ته است و نگارنده از صحت قوای دماغی برخوردار نیست. برای روشن شدن بحث (و در هم کوفتن دهان هوچیگران) مثالی می زنم: لحظه ای به چهره ی زیبای احمدی نژاد این معجزه‌ی هزاره‌ی سوم بنگرید. به نظر شما او در کدام یک از این دسته بندی ها جای می‌گیرد؟ (اشکالات جزیی را به کناری نهاده و او را قابل دسته بندی فرض کنید) آرامش تحسین برانگیز او و اعتماد به نفس بی‌بدیلش نشان از چه دارد؟ به نظر شما او اکنون مشغول جهاندن اسب طرب خود از گنبد گردون نیست؟ 
حال فرض کنیم سر ایشان ناگهان به جایی اصابت نموده و فی‌الفور دریابد که عمری را در جهلی مرکب‌گونه زیسته است. چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ دیگر همان اعتماد به نفس و آرامش را هم در ایشان نخواهیم دید... 
جهل مرکب مرخم کار خود را کرده است!

پاریس- تگزاس*

تماشای سی‌دیِ اول فیلم پاریس- تگزاس تمام شده. ساعت سه نصفه شب است و به شدت احساس خستگی می‌کنم. با اینکه مبهوتِ شخصیت نامتعارف قهرمان فیلم -اگر بتوان او را قهرمان نامید- شده‌ام تصمیم می‌گیرم ادامه‌اش را فردا ببینم. فردا هم روز خداست. کلید پاور روی کیبرد را فشار می‌دهم.

***

برای چندمین بار پیاپی سیستم را ری‌ست می‌کنم. مطمئن هستم این کار کمکی به حل مساله نمی‌کند؛ با این وجود حسی سادیستی مرا به ادامه‌ی این فرآیند می‌کشاند. «بهتر که خراب شد، فقط منو از درس می‌نداخت». تصمیم می‌گیرم که درستش نکنم تا بعد از کنکور. چه تصمیم راسخی! خوبیِ تصمیم‌های راسخ در همین است. بعضی وقت‌ها پس از گرفتنشان شاید خوشحال هم بشوی و حتا -اگر تصمیمت خیلی راسخ باشد- شاید دیگر دنیا به تخمت هم نباشد. بگذریم که حتمن دنیا به تخمت بوده که باعث شده چنین تصمیم‌های راسخی بگیری. بار دیگر دکمه‌ی ری‌ست را فشار می‌دهم. صدای بوق مریض سیستم با حرکت انگشت روی دکمه‌ی ری‌ست هارمونی دل‌انگیزی می‌سازد. از پنجره نگاهی به بیرون می‌اندازم. دختر نا‌آشنایی که آن‌طرف کوچه -سمت چپ- مشغول فک زدن در تلفن همگانی است توجه‌ام را جلب می‌کند. همچنان‌که او را نگاه می‌کنم حواسم به فیلم دیشب است. در کفِ تماشای هر دو مانده‌ام.  ناگاه نگاهم سمتِ راست کوچه می‌افتد؛ زن همسایه را مشغول پاییدن خود می‌یابم. لعنت به من!  به تلافی دخترهای آشنایی که از من روی‌گردان بوده‌اند از دختر ناآشنا  رو برمی‌گردانم و با بی‌اعتنایی دکمه‌ی ری‌ست را فشار می‌دهم.

***

دیگر تحملش را ندارم. «بدون پاریس-تگزاس می‌شه زندگی کرد ولی بدون موسیقی نه، هیچ‌وقت!»  با خشونتی مثال‌زدنی درِ کمد را باز می‌کنم. ضبط صوت زهوار در‌رفته‌ را که یادگار دوره‌ی دانشجویی برادرم است بیرون می‌کشم؛ یک ضبط یک‌کاسته که درش کنده شده و کابلش نیست.  با هر بدبختی که شده یک کابل ردیف می‌کنم و دوشاخه را به پریز می‌زنم. نوار طاهای سیاه رنگی را که برچسب آبی دارد و روی آن اکسیژن‌۷ نوشته شده، می‌گذارم داخل ضبط. دکمه‌ی پلِی را فشار می‌دهم.

***

زل زده‌ام به گردی‌های دندانه‌دارِ نوار که برای زودتر تمام شدن مسابقه گذاشته‌اند. دایره‌ی سمت چپ حالا تندتر می‌چرخد و تقریبن هر دو دورِ طرف چپ با یک دورِ طرف راست برابر می‌شود. قطعِ ناگهانی صدا حواسم را پرت می‌کند. ظاهرن این قسمت از نوار پاک شده است و باید سکوت را گوش کرد. «روزا همین‌طور میان و میرن و من هنوز تصمیم نگرفتم که اول محاسبات عددی رو شروع کنم یا آمار و احتمال». می‌خواهم به چیزهای ناراحت‌کننده فکر نکنم، موفق نمی‌شوم. تفاوت دانشگاه پلی‌تکنیک و پاسگاه زابل به نظرم می‌آید؛ یاد پاریس- تگزاس می‌افتم و سعی می‌کنم پلی‌تکنیک و پاسگاه زابل را کنار هم قرار دهم. سهم من فقط خط تیره‌ی بین آن هاست که زندگی‌ام را در‌ بر‌گرفته است. روی همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌های گذشته و آینده‌ام خط‌ افتاده است؛ مثل صفحه‌ای که سوزنش گیر کرده. امتداد تاریکی که در ذهنت نقش بسته از آهنگی که دیگر شنیده نمی‌شود. نگاه می‌کنم که این بار سمت راستِ نوار پیشی گرفته است. همیشه همین طور است. دکمه‌ی استُپ را فشار می‌دهم.

مرگ قیصر

و پایان ناتمام پست قبل اینگونه تمام شد.

و لیکن در نمی‌گیرد

نمی‌دانم چرا مغزم پیاپی هنگ می‌گردد
چرا دنبال افیون و حشیش و بنگ می‌گردد
نمی‌دانم چرا این روح من افتاده دیوانه
صدایی بر نمی‌خیزد از او چون سنگ می‌گردد
و یا در تاب دیدار چه کس قلبم مرددوار
در این تکرار بی فرجام چون آونگ می‌گردد
«من از روییدن خار سر دیوار دانستم»
که هر هنگی که از فر بگذرد فرهنگ می‌گردد
و گویی حوض موسیقی ما هم باز گندیده است
که هر بزمجه‌ای خواننده‌ی آهنگ می‌گردد!
فغان از زور و از تزویر این دنیای پر آشوب
برای صلح است آری که اینک جنگ می‌گردد
نمی خواهم بگویم حرف‌هایی که نباید گفت
و در ثانی عزیزم وقت گاهی تنگ می‌گردد

پی نوشت ها:

۱- بیت چهارم هیچ ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با احمدی‌نژاد و حضور ایشان در کنگره‌ی بین‌المللی مولانا ندارد همچنان که بیت ماقبل آخر نیز ربطی به پرزیدنت بوش ندارد (جایی گفته بود: من امیدوارم مردم درک کنند که به راه اندازی جنگ عراق برای صلح و امنیت منطقه امری لازم و ضروری بود!  -نقل به مضمون). گیریم که منظور شاعر از بیت قبل از ماقبل آخر نیز دقیقن محسن نامجو باشد، خب که چه؟ فیلم داریوش مهرجویی نیست که هی نمادسازی می‌کنید! این غزل از دایره‌ی زمان و مکان بیرون است. بنا به مقایسه هم باشد بیشتر شبیه اخراجی‌هاست، نه فقط از این نظر که مانند اغلب شعرهای سبک هندی تکه‌پاره و وصله‌پینه‌دوزی شده است بل بدین خاطر که نخستین اثر شاعر محسوب می‌شود و بنده هم در اینجا به تاسی از استاد بزرگ مسعود ده نمکی این نکته را گوشزد می‌کنم که این شعر باید با شعر اول شاعران دیگر (حافظ و سعدی و ...) مقایسه گردد و لاغیر.

۲- آن‌ها که این غزل را بی‌معنی، مقصود آن را موهوم و کلیتش را فاقد ارزش هنری و ادبی ارزیابی می‌کنند به کلی با فرهنگ و شعر و ادبیات فارسی بیگانه‌اند؛ تمام سعی شاعر بر آن بوده است که این شعر از جوشش باشد نه از کوشش! کافی است برای نمونه نگاهی به بیت سوم بیافکنیم: شاعر در این بیت (همچون ابیات دیگر) کوشیده است با بهره‌گیری از صنایع بدیعی چون ایهام تناسب (به کلمات «تاب» و «می گردد» دقت کنید) و تشبیهات محسوس به معقول و تصویرسازی‌های محیرالعقول و بسیاری چیزهای دیگر فضایی بیافریند که در تاریخ ادبیات این مرز و بوم بی مانند است. مِن باب مثال معانی مختلف کلمه‌ی «تاب» بدین قرار است: الف- ابزاری جهت تاب خوردن کودکان. ب- گردش و پیچش و تشویش و از این‌گونه خزعبلات پ- معرّب تاپ: گونه‌ای پوشش که زیبایی‌های بانوان در آن به‌غایت پیدا شود. ناگفته پیداست که هر یک از این معانی به خوبی در بطن بیت قابل واکاوی هستند. از سایر اشارات بینامتنی و آرایه های ادبی دیگر در می گذرم و پرداختن به آن ها را به اساتید فن وامی گذارم.

پی‌نوشت: نمی دانم در وصف کسی که در آستانه‌ی کنکور ارشد کارش به شعر و شاعری و مزه پرانی کشیده است چه باید گفت؟ بهترین تعبیر را فکر کنم فواد به کار برده است: من کلاْ از دست رفته‌ام!
یادش به خیر سیاوش رحیمی یکی از دبیرای ادبیات دوره دبیرستان می گفت اینا شعر نیست معره (اگر درست نوشته باشمش)؛ خزعبلاتی که به جای شعر به خورد خود و دیگران می‌دهیم. این که مثلاْ طنز بود اما معرهای واقعی همچنان هستند و هستند و هستند و شعر در این زمانه گوهر نایابی است که...

مثل سگ *

[صدای بلندگو]  "همونجا وایسا!  گفتم همونجا وایسا!"  وایستاد. "بیا پایین!" داشت می‌اومد پایین که با مشت و لگد و باتوم افتادن به جونش. مثل سگ زدنش و همونجا جلوی در ماشین نقش زمین شد. جمعیت مات و مبهوت گوسفندوار نگاه می کرد. من بین جمعیت بودم. نه آفتابه ای بود، نه شمشیری و نه الاغی (بدون احتساب اون دوتا مأمور). فقط یک الگانس که دختره رو سوارش کرده بودن. پسره رو هم بالاخره یاعلی گویان سوار ماشین خودش کردن و به مقصد نامعلومی بردن.
درست قبل از حادثه من بی‌توجه به ارزش های بنیادین شب قدر داشتم برای خودم فال ورق می‌گرفتم و امیدوار که بالاخره ۴ تا آس داره جور میشه! الان که دارم کلوچه می خورم و جزئیات حادثه رو تو ذهنم مرور می کنم هر چه بیشتر متوجه تفاوت ماهوی شب قدر با شبای دیگه می شم و این‌که چقدر باید قدر این لحظه های بابرکت رو دونست. مفاتیح الجنان کجایی که دارم میام!

* آخرین جمله ی رمان محاکمه - کافکا
 

جعل عنوان

راستی یادم رفت بگم بعد از ایجاد این وبلاگ فهمیدم یک وبلاگ با همین نام آس پیک (و البته خارجی) هست که اتفاقن به شدت مشهور می‌باشه( تا ۱۰ میلیون بازدید روزانه رو ثبت کرده) و خلاصه کلی تو ذوقمون خورد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر دولت محترم جمهوری اسلامی فیلترش کرده و گرنه همه فکر می کردن وبلاگ آس پیک مال اونه.

سلام سرزمین من!