مثل سگ *
[صدای بلندگو] "همونجا وایسا! گفتم همونجا وایسا!" وایستاد. "بیا پایین!" داشت میاومد پایین که با مشت و لگد و باتوم افتادن به جونش. مثل سگ زدنش و همونجا جلوی در ماشین نقش زمین شد. جمعیت مات و مبهوت گوسفندوار نگاه می کرد. من بین جمعیت بودم. نه آفتابه ای بود، نه شمشیری و نه الاغی (بدون احتساب اون دوتا مأمور). فقط یک الگانس که دختره رو سوارش کرده بودن. پسره رو هم بالاخره یاعلی گویان سوار ماشین خودش کردن و به مقصد نامعلومی بردن.
درست قبل از حادثه من بیتوجه به ارزش های بنیادین شب قدر داشتم برای خودم فال ورق میگرفتم و امیدوار که بالاخره ۴ تا آس داره جور میشه! الان که دارم کلوچه می خورم و جزئیات حادثه رو تو ذهنم مرور می کنم هر چه بیشتر متوجه تفاوت ماهوی شب قدر با شبای دیگه می شم و اینکه چقدر باید قدر این لحظه های بابرکت رو دونست. مفاتیح الجنان کجایی که دارم میام!
* آخرین جمله ی رمان محاکمه - کافکا
The pleasure is to play, makes no difference what you say,