تماشای سی‌دیِ اول فیلم پاریس- تگزاس تمام شده. ساعت سه نصفه شب است و به شدت احساس خستگی می‌کنم. با اینکه مبهوتِ شخصیت نامتعارف قهرمان فیلم -اگر بتوان او را قهرمان نامید- شده‌ام تصمیم می‌گیرم ادامه‌اش را فردا ببینم. فردا هم روز خداست. کلید پاور روی کیبرد را فشار می‌دهم.

***

برای چندمین بار پیاپی سیستم را ری‌ست می‌کنم. مطمئن هستم این کار کمکی به حل مساله نمی‌کند؛ با این وجود حسی سادیستی مرا به ادامه‌ی این فرآیند می‌کشاند. «بهتر که خراب شد، فقط منو از درس می‌نداخت». تصمیم می‌گیرم که درستش نکنم تا بعد از کنکور. چه تصمیم راسخی! خوبیِ تصمیم‌های راسخ در همین است. بعضی وقت‌ها پس از گرفتنشان شاید خوشحال هم بشوی و حتا -اگر تصمیمت خیلی راسخ باشد- شاید دیگر دنیا به تخمت هم نباشد. بگذریم که حتمن دنیا به تخمت بوده که باعث شده چنین تصمیم‌های راسخی بگیری. بار دیگر دکمه‌ی ری‌ست را فشار می‌دهم. صدای بوق مریض سیستم با حرکت انگشت روی دکمه‌ی ری‌ست هارمونی دل‌انگیزی می‌سازد. از پنجره نگاهی به بیرون می‌اندازم. دختر نا‌آشنایی که آن‌طرف کوچه -سمت چپ- مشغول فک زدن در تلفن همگانی است توجه‌ام را جلب می‌کند. همچنان‌که او را نگاه می‌کنم حواسم به فیلم دیشب است. در کفِ تماشای هر دو مانده‌ام.  ناگاه نگاهم سمتِ راست کوچه می‌افتد؛ زن همسایه را مشغول پاییدن خود می‌یابم. لعنت به من!  به تلافی دخترهای آشنایی که از من روی‌گردان بوده‌اند از دختر ناآشنا  رو برمی‌گردانم و با بی‌اعتنایی دکمه‌ی ری‌ست را فشار می‌دهم.

***

دیگر تحملش را ندارم. «بدون پاریس-تگزاس می‌شه زندگی کرد ولی بدون موسیقی نه، هیچ‌وقت!»  با خشونتی مثال‌زدنی درِ کمد را باز می‌کنم. ضبط صوت زهوار در‌رفته‌ را که یادگار دوره‌ی دانشجویی برادرم است بیرون می‌کشم؛ یک ضبط یک‌کاسته که درش کنده شده و کابلش نیست.  با هر بدبختی که شده یک کابل ردیف می‌کنم و دوشاخه را به پریز می‌زنم. نوار طاهای سیاه رنگی را که برچسب آبی دارد و روی آن اکسیژن‌۷ نوشته شده، می‌گذارم داخل ضبط. دکمه‌ی پلِی را فشار می‌دهم.

***

زل زده‌ام به گردی‌های دندانه‌دارِ نوار که برای زودتر تمام شدن مسابقه گذاشته‌اند. دایره‌ی سمت چپ حالا تندتر می‌چرخد و تقریبن هر دو دورِ طرف چپ با یک دورِ طرف راست برابر می‌شود. قطعِ ناگهانی صدا حواسم را پرت می‌کند. ظاهرن این قسمت از نوار پاک شده است و باید سکوت را گوش کرد. «روزا همین‌طور میان و میرن و من هنوز تصمیم نگرفتم که اول محاسبات عددی رو شروع کنم یا آمار و احتمال». می‌خواهم به چیزهای ناراحت‌کننده فکر نکنم، موفق نمی‌شوم. تفاوت دانشگاه پلی‌تکنیک و پاسگاه زابل به نظرم می‌آید؛ یاد پاریس- تگزاس می‌افتم و سعی می‌کنم پلی‌تکنیک و پاسگاه زابل را کنار هم قرار دهم. سهم من فقط خط تیره‌ی بین آن هاست که زندگی‌ام را در‌ بر‌گرفته است. روی همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌های گذشته و آینده‌ام خط‌ افتاده است؛ مثل صفحه‌ای که سوزنش گیر کرده. امتداد تاریکی که در ذهنت نقش بسته از آهنگی که دیگر شنیده نمی‌شود. نگاه می‌کنم که این بار سمت راستِ نوار پیشی گرفته است. همیشه همین طور است. دکمه‌ی استُپ را فشار می‌دهم.