نمی‌دانم چرا مغزم پیاپی هنگ می‌گردد
چرا دنبال افیون و حشیش و بنگ می‌گردد
نمی‌دانم چرا این روح من افتاده دیوانه
صدایی بر نمی‌خیزد از او چون سنگ می‌گردد
و یا در تاب دیدار چه کس قلبم مرددوار
در این تکرار بی فرجام چون آونگ می‌گردد
«من از روییدن خار سر دیوار دانستم»
که هر هنگی که از فر بگذرد فرهنگ می‌گردد
و گویی حوض موسیقی ما هم باز گندیده است
که هر بزمجه‌ای خواننده‌ی آهنگ می‌گردد!
فغان از زور و از تزویر این دنیای پر آشوب
برای صلح است آری که اینک جنگ می‌گردد
نمی خواهم بگویم حرف‌هایی که نباید گفت
و در ثانی عزیزم وقت گاهی تنگ می‌گردد

پی نوشت ها:

۱- بیت چهارم هیچ ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با احمدی‌نژاد و حضور ایشان در کنگره‌ی بین‌المللی مولانا ندارد همچنان که بیت ماقبل آخر نیز ربطی به پرزیدنت بوش ندارد (جایی گفته بود: من امیدوارم مردم درک کنند که به راه اندازی جنگ عراق برای صلح و امنیت منطقه امری لازم و ضروری بود!  -نقل به مضمون). گیریم که منظور شاعر از بیت قبل از ماقبل آخر نیز دقیقن محسن نامجو باشد، خب که چه؟ فیلم داریوش مهرجویی نیست که هی نمادسازی می‌کنید! این غزل از دایره‌ی زمان و مکان بیرون است. بنا به مقایسه هم باشد بیشتر شبیه اخراجی‌هاست، نه فقط از این نظر که مانند اغلب شعرهای سبک هندی تکه‌پاره و وصله‌پینه‌دوزی شده است بل بدین خاطر که نخستین اثر شاعر محسوب می‌شود و بنده هم در اینجا به تاسی از استاد بزرگ مسعود ده نمکی این نکته را گوشزد می‌کنم که این شعر باید با شعر اول شاعران دیگر (حافظ و سعدی و ...) مقایسه گردد و لاغیر.

۲- آن‌ها که این غزل را بی‌معنی، مقصود آن را موهوم و کلیتش را فاقد ارزش هنری و ادبی ارزیابی می‌کنند به کلی با فرهنگ و شعر و ادبیات فارسی بیگانه‌اند؛ تمام سعی شاعر بر آن بوده است که این شعر از جوشش باشد نه از کوشش! کافی است برای نمونه نگاهی به بیت سوم بیافکنیم: شاعر در این بیت (همچون ابیات دیگر) کوشیده است با بهره‌گیری از صنایع بدیعی چون ایهام تناسب (به کلمات «تاب» و «می گردد» دقت کنید) و تشبیهات محسوس به معقول و تصویرسازی‌های محیرالعقول و بسیاری چیزهای دیگر فضایی بیافریند که در تاریخ ادبیات این مرز و بوم بی مانند است. مِن باب مثال معانی مختلف کلمه‌ی «تاب» بدین قرار است: الف- ابزاری جهت تاب خوردن کودکان. ب- گردش و پیچش و تشویش و از این‌گونه خزعبلات پ- معرّب تاپ: گونه‌ای پوشش که زیبایی‌های بانوان در آن به‌غایت پیدا شود. ناگفته پیداست که هر یک از این معانی به خوبی در بطن بیت قابل واکاوی هستند. از سایر اشارات بینامتنی و آرایه های ادبی دیگر در می گذرم و پرداختن به آن ها را به اساتید فن وامی گذارم.

پی‌نوشت: نمی دانم در وصف کسی که در آستانه‌ی کنکور ارشد کارش به شعر و شاعری و مزه پرانی کشیده است چه باید گفت؟ بهترین تعبیر را فکر کنم فواد به کار برده است: من کلاْ از دست رفته‌ام!
یادش به خیر سیاوش رحیمی یکی از دبیرای ادبیات دوره دبیرستان می گفت اینا شعر نیست معره (اگر درست نوشته باشمش)؛ خزعبلاتی که به جای شعر به خورد خود و دیگران می‌دهیم. این که مثلاْ طنز بود اما معرهای واقعی همچنان هستند و هستند و هستند و شعر در این زمانه گوهر نایابی است که...