سحری
جمعهها هم دست بردار نيستند مادرقحبهها. معلوم نيست اين ساختوسازهای لعنتی كی تمام ميشود. خاك توی گلويم خانه كرده. پنجرهی اتاق را برانداز ميكنم؛ تمام شيشهی مشجرش را خاك گرفته. پشت پنجره همه چیز سپياست. رنگِ مرده. برزخ. با سياهوسفيد دوزخی يك دنيا فاصله. صورتم پشت پنجره چسبيده به هوا. رو به احتضار، مثل چای دم نكشيده كه چسبيده به ديوارهی استكان سرد. مثل آن شب قدری كه توی حرم سحر كرديم در سرمايی كه به قول پدر از كون خر دود در میآورد. پشت پنجرهی فولاد همه چيز غرقِ هوای روحانی بود جز تنِ من، که به هوا چسبيده بود. سرما روی پوست -لابد با يكی از همان چوبپرهای خدام- ايستاده بود و نمیگذاشت عزای سياه وارد شود. فقط فكرهای رنگارنگ. نمیدانستم امام چرا آن تو خوابيده و ما چرا اين بيرون بيداريم. تباكی كارگر نبود و فقط اوضاع را بدتر كرد.كار به خندههای هيستريك و قهقهههای مستانه كشيد و سرافكنده به خانه برگشتيم.
نمیدانم حرم چند صحن، چند رواق، چند ايوان و چند شبستان دارد. حتمن او هم نمیداند پنجرهی اتاقم چند رديف ميلهی افقي دارد. پنجرهی اتاق من پنج رديف ميلهی افقی دارد که روی هر كدامشان خروارها خاك خوابيده. بيكه بيدارشان كنم میايستم روبهرویش. نفس غبارآلود رسواكننده است. خاصه در این ماه. مثل دستِ به لمس آغشته بيدار كننده است. خيره میمانم.
از سرگرمیهايم يكی همين برانداز كردن پنجرههاست. يكی از سرگرمیها كه سحرگاه ماه مبارك میشود تنها سرگرمی. تنها راهي كه بتوان سرما را لايه لايه از پوست جدا كرد و انداخت توي سطل زبالهی گوشهی اتاق. تنها راه، در صورتیكه صورتی در کار نباشد. و پنجرهات به پنجرههاي ديگر باز شود؛ آنها كه روشن میشوند، آنها كه خاموش میشوند و آنها كه خاموش میمانند. به تازگي يك توالي از روشن و خاموش شدنشان يافتهام كه بسيار خرسندکننده است. پنجرهی پشتي مسجد اما به هيچ قاعدهای در نمیآيد. بهندرت و ناگاه خاموش میشود. همزاد پنجرهی خودم است يك جورهايی و به اين خاطر میبخشماش.
از سرگرمیهايم يكی همين برانداز كردن پنجرههاست. يكی از سرگرمیها كه سحرگاه ماه مبارك میشود تنها سرگرمی. تنها راهي كه بتوان سرما را لايه لايه از پوست جدا كرد و انداخت توي سطل زبالهی گوشهی اتاق. تنها راه، در صورتیكه صورتی در کار نباشد. و پنجرهات به پنجرههاي ديگر باز شود؛ آنها كه روشن میشوند، آنها كه خاموش میشوند و آنها كه خاموش میمانند. به تازگي يك توالي از روشن و خاموش شدنشان يافتهام كه بسيار خرسندکننده است. پنجرهی پشتي مسجد اما به هيچ قاعدهای در نمیآيد. بهندرت و ناگاه خاموش میشود. همزاد پنجرهی خودم است يك جورهايی و به اين خاطر میبخشماش.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۹ ساعت توسط آس پیک
|
The pleasure is to play, makes no difference what you say,